پسته چهارصد و پنجاه و یکم
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 4:40
میشینم کل ماجرا رو براش تعریف میکنم، گوش میده، ساکته ساکت، هر از گاهی میزنه زیر خنده و میگه خوب، بقیه اش، باز هممیگم، از همه چیز، از همه کس، انگار بغض و غمباد و خستگی های ذهنیم یه باره از گلولبریز میشه و من تند تند در قالب کلمه پسشون میدم، خاطرات تهوع آوری که چندین سال از بهترین روزهام رو تصاحب کر
پسته چهارصد و پنجاه و دوم
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 4:40
یک پروفسور که خدای کامپیوتره چرا باید روپوش سفید بپوشه؟من هنوز درک نمی کنم که روپوش چه ربطی به کامپیوتر داره!مگه کامپیوتر ها هم خون دارن؟ پسته نوشت1:استایل های خاصLet's block ads! (Why?)