پسته پانصد و هشتاد و سوم - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 20:57
پسته پانصد و هشتاد و سوملعنت خدا بر ابن کمبود جا.دختر دیروز به اندازه کافی سرم درد می کرد، چشم هام، دور چشم هام گود رفته بود و وقتیذپلک میزدم و چشم هام می چرخید درد تا وسط مغزم میرفت.بعد نشستم به ب کردن وسایل چرم دوزی، زیر کتابخونه رو ریختم تماما بیرون و انقدر ام پی تری سازی کردم که یه ذره جا باز شد...
پسته پانصد و هشتاد و چهارم - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 20:57
» تعداد مطالب : » تعداد نویسندگان : » آخرین بروز رسانی : » بازدید امروز : » بازدید دیروز : » بازدید این ماه : » بازدید ماه قبل : » بازدید کل : » آخرین بازدید :
پسته پانصد و هشتاد و پنجم - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 20:57
پسته پانصد و هشتاد و پنجمباید یه سیلی محکم بزنم توی گوشم. انقدر محکم که جاش تا آخر عمرم بمونه. دفعه قبل که گند زدن توی مدلی که داده بودم و مانتویی که دوخته شد عین لباس های تاناکورائی شد باید برام عبرت می شد که دیگه نذارم احدی دهنش رو باز کنه و بهم بگه چه مدلی لباس بدوز. دختر رفتم پارچه مردونه گرفتم ...
پسته پانصد و هشتاد و ششم - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 20:57
پسته پانصد و هشتاد و ششمبعد از اون موقع که رفتم دکتر و بهم قرص داد و دو شب ازش خوردم و بعد گذاشتمش کنار که مبادا آرامش های پراکنده ام هم وابسته به یه قرص چند میلیمتری آبی بشه، تقریبا خوابم راحت تر شده. شب که خوابیدم تا صبح که بیدار شم هیچ چیز متوجه نشدم و از خواب که بیدار شدم سراغش رو گرفتم گفتش رفت...
پسته پانصد و هشتاد وهفتم - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 20:57
پسته پانصد و هشتاد وهفتممن عین خودشم، کپی برابر اصل، منتها با یه مقدار برنامه های جدید که روم نصبه انگار آپدیت ترم.بهم میگه باید توی جامعه زندگی کنی، من خودم عمل نمی کنم ولی تو خوشحال باش از اینکه تو میفهمی مثل بقیه نیستی. دلم خونه، نمی خوام دهن باز کنم وبراش بگم این جماعت چه زخمی به من زدن، چون فکر...
پسته پانصد و هشتاد و هشتم - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 20:57
پسته پانصد و هشتاد و هشتمخواب بودم، لذت بخشه تاریکی اتاق توی غروب، گرمای پتو و آروم آروم رفتن تو عمق بالشت. از این خوابایی که توی اوج خستگی میاد دستم رو میگیره میبره سمت اتاقم، آروم چشم هام رو میبنده و مراقبه مبادا ازش غافل شم و تو تاریک و روشن هوا از خواب بپرم و گیج بزنم که من کجام و ساعت چنده.توی ...
پسته پانصد و هشتاد و نهم - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 20:57
پسته پانصد و هشتاد و نهموقتی حوصله نداری، هر کاری هم بکنی بازم ته اش از یه سوراخی بی حوصلگیت از چشم و چالت میزنه بیرون و میپاچه روی زندگیت. تازه داشتم از مرتب شدن اتاق لذت میبردم که صداقرچ اومد و بعد طبقه کتابخونه از وسط شکست و افتاد روی طبقه پایین و اون رو هم شکوند.دو روز درگیرش بودم تا آخر دیشب جم...
پانصد و نودمین پسته - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 20:57
پانصد و نودمین پستهاز آخرین اتفاقات باید بگم که همین یک ساعت پیش جوری دستم رو بریدم که خون فواره زد!الان نشستم خودمو به پرز قالی درگیر کردم که تیر کشیدنش یادم بره....پسته نوشت1:#آب_قند_لطفا » ...
پسته پانصد و نود و یکم - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 20:57
پسته پانصد و نود و یکمدختر دیروز در عجب بودم بابت خواب پریشب، انقدر راحت خوابیدم و بهم چسبید که خودم شوکه بودم که من اینجوری خوابیدم. صبحش هم از خواب بلند شدم دیدم ته دلم یه جوریه، اعصاب نداشتم، یه حس گندی هم دنبالم بود، یه دلشوره یه نگرانی، انقدر احمقم که یادم رفت صدقه بدم.عصرش همه چیز خوب بود دختر...
پسته پانصد و نود و دوم - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 20:57
پسته پانصد و نود و دومقالب عوض شد، فقط برای عزیزی که مشکل داشتن باهاش، فکر میکنم این یکی سریعتر هم لود میشه.دیگه نمی تونم با قفل کلیلک راستم کاری کنم، متاسفانه یا خوشبختانه انقدر دوست منتظر فرصت داریم که منتظرن عکس های زپرتی و درب و داغون و متن های خط خطی بقیه رو بدزدند و زیرش اسم خودشون رو بزنن! و ...
پسته چهارصد و نود و هفتم - تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 3:06
داشتم بر میگشتم که اولین غرفه ایی که چشمم خورد سینا بود و بر حسب اتفاق اولین کتاب همون غرفه این بود!توی دانشکده با آف گذاشته بودن ولی خب انقدر درب و داغون بود که گفتم بیخیال پسته، برو نمایشگاه بخر!تا دیدمش میخکوب شدم و برش داشتم و حساب کردم، بعد این
پسته چهارصد و نود و هشتم - تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 3:06
کتاب های سوره مهر یه سریاش الکی گرونه و واقعا پول هدر دادنه!همینطوری رفتم توی غرفه شون تا برای اِلی "آبنبات هل دار " رو بگیرم که چشمم خورد بهش و اسن نویسنده اش دل از دلم برد!برش داشتم و دیدم که اِ! چقدر سبکه، چه کاغذ های دلبری داره، و دیگه جدی بهش نگ
پسته چهارصد و نود و نهم - تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 3:06
اگر دنبال یه راهی برای آرامش هستینبرین غرفه افق-کودک و نوجوانبعد تا دلتون میخواد بین کتابها باشین و از انتخابشون لذت ببرید:)پسته نوشت1:من بودم و دل بود و کناری و فراغیاین عشق کجا بود که ناگه به میان جست؟"ـوحشی ـبافقی"Let's block ads! (Why?)
پسته چهارصد و شصت و هشتم - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 21:37
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست "سهرابـــ"می توانید دیدگاه خود را بنویسیدای جانمخداحفظش کنه دوستیتون همیشگی عزیزجان پسته خانوم پاسخ داد:ممنونمان شااللهNarsisدوشنبه 14 فروردین 1396 05:41 ب.ظوااااای چه قشنگپسته خانوم پاسخ داد::)لیلاشنبه 12 فروردین 1396 10:45 ب.ظخداروشکر بابت داشتنشپسته خانوم پاسخ د
پسته چهارصد و شصت و نهم - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 21:37
دیدی داشت یادم میرفت؟کلا حوصله نیمای خندوانه رو نداشتم تا اینکه اون شب سر مسابقه...مثل خوم اشک توی چشماش جمع شد و دو دو زدن چشم هاش رو از پشت دوربین دیدم! مثل خودم نمی تونست جلوی دل لعنتیش رو نگیره!حتی پشت دوربین....امثال ما این اتفاق براشون از مرگ هم سخت تره، اینکه بتونن جلوی اشکشون رو بگیرنو چقدر
چهارصد و هفتادمین پسته - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 21:37
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست "سهرابـــ" .:: Menu ::.صفحه ی نخست پست الکترونیکآرشیو مطالبلینك rssتماس با ماطراح قالب .:: About ::.پسم الله الرحمن الرحیموَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ﴿*﴾ وَمَ
پسته چهارصد و پنجاه و چهارم - تاریخ: 1396/1/3 ساعت: 19:56
خودم هم باورم نمیشه که تقریبا همه کارهای عملی و کنفرانس هام تموم شده و من فقط باید درس بخونم! دیشب همینجوری نشستم پای کامپیوترم و گفتم ببینم اصلا باید چی ارائه کنم! بعد توی چند ساعت 30 صفحه پاور آماده کردم!امیدوارم استاد زودتر جواب ایمیلم رو بده و اگه پاورم از نظرش مقبوله بشینم بخونمش و روش تسلط پید
پسته چهارصد و پنجاه و پنجم - تاریخ: 1396/1/3 ساعت: 19:56
آخ دختر یادم داشت می رفت!دیروز چقدر اذیتم کردند! چقدر حرص خوردم، چقدر گریه کردم...خب چرا عاقل کند کاری؟باید به حسابشون برسم!و مطمئنا دل چرکین ازشون میرم تو سال جدید! حالا خودشونو شرحه شرحه کنن. از اول به کسی خنجر نزنید که بعدش بخواهید بخیه کنید.مسلما جاش میمونه!پسته نوشت1:یک شب دلی به مسلخ خونم کشید
پسته چهارصد و پنجاه و سوم - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 9:04
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست "سهرابـــ"می توانید دیدگاه خود را بنویسیدelhamشنبه 28 اسفند 1395 09:12 ب.ظمن که فریاد نمیزنم در اولین فرصت جیغ میزنم پسته خانوم پاسخ داد:خوبهلیلاشنبه 28 اسفند 1395 08:44 ب.ظولی اکیپ ما همش جیییییییییییغ جیغ میکنهسردستمونم پاییزهپسته خانوم پاسخ داد:اون ک بعله]]]]]]]]
چهارصد و پنجاهمین پسته - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 4:40
خیلی از کارها انجام شده و فعلا و تقریبا مونده کارهای دانشگاه، که یه جورایی بی شباهت به پیک نوروزی نیست، و من باید هر روز بشینم درس بخونم، که البته برام لذت بخشه، ولی خب استرس زا هم هست.دختر همه بعد از عید میان ترم گذاشتن و اصلا این عذاب آوره که من فقط چهاردهم کلاس دارم و به خاطر یه روز باید برم. وقت